حدود ۱۶ سال پیش, یک آرزوی بزرگ اما خام و پر از مانع و مانع تراشی . باعث شد به زندگی دلگرم شوم. رفتن به دور دست ها و تجربه های ناب و حتی سخت, هر روز امیدوارترم می کرد. ولی بعد از گذشت چند سال, فهمیدم که برای رسیدن به این آرزو, اصلا و ابدا هیچ راه و اطلاعی ندارم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و یا از چه کسی و چه کسانی راهنمایی بگیرم. و بعد در میان روزها و ماه ها . این آرزو شبیه یک تکه غبار, یک تکه ابر . بالای سرم . ۴ یا ۵ سال پیش همین آرزو, شد آرزوی عزیز دل. آرزویی که روزهای اول, خودم حتی با آن مخالف بودم. بخاطر سختی ها و تنهایی ها و مشکلاتی که مطمئنا غربت به همراه دارد. امروز اما بعد از آن همه فراز و نشیب, کاستی و نداشتن ها, کمبودها, غصه ها, تحقیرها . زنگ می زند و از رفتن می گوید. نه آرزویش . که به حقیقت درآمدن آرزویش! بارها متهم شدم که حسادت می کنم . که تقلید می کنم . که . مهم نیست. الان و این روزها . فقط رفتنش مهم است. رفتنی که برای من بغض دارد, بغض سرکوفت ها و تحقیرها . رفتنی که برایش خوشحالم . به امید روشن ترین روزها . به امید بزرگترین دستاوردها. که قطعا با این پشتکار, لیاقتش را دارد. تبریک عزیز دل مهربان و کوچک
روزها ,آرزو منبع
درباره این سایت