۱. کلید می اندازم توی قفل خانه, در راحت باز می شود. یادم می افتد این قفل بالایی چقدر یک زمانی سفت شده بود. آنقدر که حوصله نداشتم امنیت را رعایت کنم. اما حالا خودش انگار به چپ و راست لق لق می زند. پا می گذارم توی خانه و به اتاق ها سر می زنم. دیگر دلم نمی خواهد از اول شروع کنم که چه شد! فقط مطمئنم که استرالیا آنقدر دور است که من آدمش نیستم. نگو خودت مثل من نبودی. میخ های روی دیوارها را می شمارم. هیچ وقت دوست نداشتم به سقف و دیوارها چیزی آویزان کنم. منبع
درباره این سایت