۱. پری ناز . من واقعا بعد از دیدن این فیلم, نتوانستم بین خیلی از صحنه هایش, ربط و ارتباط را پیدا کنم! گرچه من استاد چسباندن های کلان هستم! و بعد که نقدش را خواندم, متوجه شدم بیچاره را چقدر تکه تکه کرده اند!
۲. ما همه با هم هستیم . ایده زیبا و بکری که تبریزی جان با آن فیلم ساخته است را بسیار می ستایم. یکجور هایی چقدر حالم فقط با ایده اش تنها! خوب شد. من دوستش داشتم. احتمالا محمدرضا گلزار واقعا بچه صادق و راستگویی است.
اومدم اینجا که از چند روز گذشته, چند خط بنویسم. پست 1869 رو خوندم و به تاریخش نگاه کردم. و به خودم گفتم وا اسفا ! یعنی درست بعد از اون احساس خستگی, یک خستگی بزرگ تر از راه رسید که قبلی کاملا گم و فراموش شد! گاهی با خودم فکر می کنم, هر چیزی که اینجا می نویسم هم! انرژی بزرگی تو کل عالم منتشر میکنه که باز خوردش دوباره برمی گرده سمت خودم. و من در همینجا باید اعلام کنم که علیرغم یک ماه و خورده ای که گذشت . روزهایی که کلا درگیر بیماری و تنهایی و بی کسی و سختی هاش بودم . اتفاقا خیلی هم روزهای خوبی بودند! چون همه ما کنار هم بودیم . چون امنیت داشتیم . چون تو رفاه پولی و اقتصادی بودیم . و خیلی چون های دیگه که الان یادم نمیاد. و همچنین در همینجا اضافه می کنم . بسیار سپاسگزار و شاکرم و منتظر روزهایی با همین ویژگی ها, البته در مقیاس بزرگتر, و پر از سلامتی به صورت قلمبه. من نه تنها خسته و . نیستم, اتفاقا شاد و پر از انرژی و در انتظار بهار مهربون هستم.
من حالا دیگر مطمئن هستم که برای تغییر, باید راهی را پیدا کنم که از آن لذت ببرم. که اگر غیر این باشد, موفق نخواهم شد. در کنار این, من فهمیدم که تغییرات کوچک هم از تغییر نکردن, بهترند. پس باید چیزی را پیدا کنم که آتش درونم را شعله ور کند . برای تغییر و برای ثبات در مسیر تغییر.
۱. شبی که ماه کامل شد . ضعف آدم هایی که در مقام دفاع از علایقشان, سکوت می کنند و سرکوب می شوند. آن ها که حتی با خودشان مدام در نبردند و سرانجام تسلیم عقیده می شوند. و عشق و خانواده ای که هنوز که هنوز است, پراکنده است و جمع ناشدنی .
۲. سرخ پوست . یک فیلم معمایی که به زیبایی تمام صحنه ها, به چند ساعتی می پردازد که قرار است ساختمان تخلیه شود. و عشق .
۳. رحمان ۱۴۰۰ . از کل فیلم که بگذریم, فقط یک حرکت است که برایم ماندگار شده, همان حرکت پرتاب کمر که رحمان را خواستنی می کند . باقی حقیقتی است که همیشه می بینیم.
حدود ۱۶ سال پیش, یک آرزوی بزرگ اما خام و پر از مانع و مانع تراشی . باعث شد به زندگی دلگرم شوم. رفتن به دور دست ها و تجربه های ناب و حتی سخت, هر روز امیدوارترم می کرد. ولی بعد از گذشت چند سال, فهمیدم که برای رسیدن به این آرزو, اصلا و ابدا هیچ راه و اطلاعی ندارم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و یا از چه کسی و چه کسانی راهنمایی بگیرم. و بعد در میان روزها و ماه ها . این آرزو شبیه یک تکه غبار, یک تکه ابر . بالای سرم . ۴ یا ۵ سال پیش همین آرزو, شد آرزوی عزیز دل. آرزویی که روزهای اول, خودم حتی با آن مخالف بودم. بخاطر سختی ها و تنهایی ها و مشکلاتی که مطمئنا غربت به همراه دارد. امروز اما بعد از آن همه فراز و نشیب, کاستی و نداشتن ها, کمبودها, غصه ها, تحقیرها . زنگ می زند و از رفتن می گوید. نه آرزویش . که به حقیقت درآمدن آرزویش! بارها متهم شدم که حسادت می کنم . که تقلید می کنم . که . مهم نیست. الان و این روزها . فقط رفتنش مهم است. رفتنی که برای من بغض دارد, بغض سرکوفت ها و تحقیرها . رفتنی که برایش خوشحالم . به امید روشن ترین روزها . به امید بزرگترین دستاوردها. که قطعا با این پشتکار, لیاقتش را دارد. تبریک عزیز دل مهربان و کوچک
درباره این سایت